استرس، نابودکننده‌ی مذاکره ی فروش و فروشنده

درگیرِ بازاریابی دو شرکت هستم. یکی در حوزه بانکداری و یکی خدماتی. جلسات با بانک‌ها تبدیل به مذاکرات سنگینی شده  است. از طرف هر بانک حداقل سه تا شش نفر می‌آیند که سؤالات فنی، امنیتی و تجاری مختلفی می‌پرسند و مجبوریم در اوج اعتمادسازی، از رقیب تراشی و موج سازی بپرهیزیم و جلو برویم. با فضای بد و آلوده کسب‌وکار ایران هم، درصد زیادی از مشتریان، بیشتر دنبال کسب اطلاعات و حتی رقیب شدن هستند. پیگیری هر مذاکره و بستن ترکیب بازی و تدوین تاکتیک برای پیگیری مذاکرات انرژی زیادی می‌گیرد و هرروز باید در فضای تجسمی، حس کنی با سرنخ در چه مسیری هستی و باید به چه جهتی و با چه اقدامی بری. کلی فسفر و ای کی یو باید بسوزانی تا ببینی نسبت به مشتری باید سخت بگیری یا شل بیآیی! این‌همه فشار ذهنی و ریسکِ شدن و نشدن مذاکرات، واقعاً آدم‌رو پیر میکنه! مشکل هم اینجاست که عاشق این تعلیق هستم. عاشق این هستم معلوم نباشه تا آخر سال این پروژه به فروش میرسه و تمدید میشه، یا هوا میشه! عاشق اینم در چند جبهه با چند مشتری مذاکره کنیم و بتونیم یک خدمت را به یک آدم جدید بفروشیم! عاشق فروشم.

اون ور بازار ، اوضاع سخت‌تر است. شرکت خدماتی باید خدماتش را بفروشد ولی در طول یک سال گذشته در حوزه تولید محتوا و مستندات بر پایه توانمندی‌اش، کم‌کاری کرده. حال هم باید تولید محتوا رو انجام بدیم و هم تبلیغ داشته باشیم و هم مذاکره رو جلو ببریم. مدیریت این فضا وقتی سخت‌تر میشه که منابع انسانی متعددی ندارند و نوسانات زیادی روی کارشناس بازاریابی شکل می‌گیرد. مدام هم سعی داریم مشتری‌های قوی و توانمندی برایشان پیدا کنیم ولی متأسفانه بانک‌های خوب اطلاعاتی از مشتریان بالقوه‌شان در دسترس نداریم و این باعث شده است کار سخت شود.

درکل، شناسایی مشتری، ارتباط‌گیری و مذاکره رو دوست دارم و پای هزینه‌های استرس و فشار روحی‌اش افتادم، ، گرچه مشکلات منابع انسانی در حوزه انگیزش و به‌کارگیری و حفظ بهره‌وری نیرو را اصلاً دوست ندارم ولی ذات کار است و به‌مثابه چوب ِلای چرخ، هرازگاهی دبه کردن یا وا‌دادن و بی‌انگیزگی نیرو نصیب ما می‌شود. پریروز به خاطر انجام نشدن کارِ یکی از بچه‌های گروه، یه مناقصه رو از دست دادیم و خیلی عصبانی شدم. این‌قدر که وسط روز گذاشتم رفتم تا مبادا با ایشان، برخورد تندی نکنم.

یادم هست سال‌های قبل، این سطح اضطراب یا مریضم می‌کرد، یا ذهنم را به هم می‌ریخت، یا تیک عصبی به جونمان مینداخت، ولی شکر خدا در سال‌های اخیر کروکدیل شدم و استرس رو می‌خورم و یه آبم روش! بعضی روزها با بچه‌های گروه بازاریابی راجع به سناریوهای بعد از شکست پروژه‌ها و بیکاری  شوخی می‌کنم و واقعاً ککم هم نمی‌گزید ولی حس می‌کنم طفلی‌ها ته دلشان خالی می‌شود. ولی امروز دیگه نزدیک بود آمپر بچسبونم. برای ساماندهی چهارچوب کاری با دو تا از نیروها که وادادن و کار رو شل گرفتن، مجبور بودم یه چهارچوب بنویسم، یه جلسه سنگین هم با یک بانک دولتی داشتیم که واقعاً به شکل پلیدانه می‌خواست تخلیه اطلاعاتیمون کنه و منم کم نگذاشتم و به سخره گرفتمشون و مجبورا  با غلطک از روشون رشد شدم و سعی کردم بزنم زیر توپ تا با مدیرشان کار رو ببندم. تو گیر و ویر این جلسه سنگین، چند تا ایمیل از مشتری‌های شرکت خدماتی رسید دستم و نرسیدم اصلاً جواب بدم و یه کار خانوادگی هم ایجاد شد و مجبور شدم زود بیام خونه! دیگه فهمیدم باید به خودم برسم و قرار و جلسات دو تا شرکت رو برای فردا لغو کردم و با پسرم کمی بازی کردم و این یادداشتو نوشتم. الانم غذا از بیرون سفارش دادم و برنامه تفریحی فردا و پس‌فردا رو هم باید بریزم.

واقعاً فشار و استرس‌های مسئولین بازاریابی و برندینگ و فروش این‌قدر پیر کننده هست، که باید کاملاً زیرکانه سوپاپ‌های اطمینان رو بکشند و استراحت کنند. یه سفر هم باید بریم! باید از زندگی بیشتر لذت ببرم.
توصیه تخصصی به همکارانم دارم که زیر فشار استرس، اصلاً کارنکند و به‌سرعت به سمت عشق و استراحتشان بروند.